صفحه اصلی
مال من، مال تو PDF چاپ نامه الکترونیک
نوشته شده توسط عارف   
جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۰۰:۲۹

در قلب دریاچه ای، جزیره ای کوچک بود. این جزیره را سرخس های برگ پهن و بوته های تنومند، به جنگلی انبوه بدل کرده بودند. دور تا دور این جزیره، دریا بود و ساحل دریا از سنگ ریزه های گرد و هموار پر بود.

در این جزیره کوچک، سه تا قورباغه به نام های میلتون، روپرت و لودیا زندگی می کردند. آن ها همیشه خدا با یک دیگر مشاجره و دعوا داشتند. از صبح تا شب به هم دیگر بد و بیراه می گفتند و در یک دیگر چنگ می زدند.

میلتون خود را مالک آب تلقی می کرد و به بقیه اجازه ورود به دریا نمی داد: «یاالله! از دریا بروید بیرون! آب مال من است!»

روپرت خود را مالک خاک می دانست: «به جزیره پا نگذارید! خاک مال من است!»

و لودیا که برای شکار پروانه ای به هوا پریده بود، داد می زد: «هوا هم مال من است!»

زندگی آن ها اغلب چنین می گذشت. تا این که… یکی از روزها، قورباغه بزرگی در برابرشان ظاهر شد و گفت: «من در طرف دیگر جزیره زندگی می کنم و از صبح تا شام جز دعوا و مرافعه شما چیزی نمی شنوم:

- این مال من است!

- آن مال من است!

این که نشد زندگی! شما اصلا چیزی به نام صلح و دوستی نمی شناسید و تمام زندگی تان شده جنگ و ستیز. این طور که نمی شود زندگی کرد!»

قورباغه بزرگ پس از گفتن حرف هایش، آهسته دور شد و در میان بوته های انبوه ناپدید گشت.

هنوز چیزی از رفتن قورباغه بزرگ نگذشته بود که میلتون با کرم گنده ای در دهان بالا پرید.

روپرت و لودیا دنبالش کرده بودند: «کرم های این جا مال همه است!»

اما میلتون باد در غبغب انداخته بود و می گفت: «اما این یکی نه! این فقط مال من است!»

ناگهان هوا تیره و تار شد و رگبار تندی باریدن گرفت. دانه های درشت باران، پشت سر هم فرو ریختند. آب دریاچه از لای و لجن پر شد و بالا آمد و جزیره کوچک، کوچک و کوچک تر شد و سرانجام ناپدید گردید.

همه جا را آب فرا گرفته بود و انگار نه انگار که روزی جزیره ای آن جا بوده است.

قورباغه ها را ترس و وحشت فرا گرفته بود. با ترس و لرز خود را به سنگ هایی می رساندند که هنوز زیر آب نرفته بودند، سنگ های هموار و لغزنده و مرطوب.

اما آب بالا و بالاتر می آمد و چیزی نگذشت که همه سنگ ها به غیر از یکی زیر آب رفتند.

قورباغه ها، هر سه، با هم روی آن سنگ بزرگ جا گرفته بودند از ترس و سرما می لرزیدند، ولی با این حال از یک چیز خوشحال بودند: از چیزی که به ایشان قوت قلب می داد: این که بالاخره همه با هم بودند و بیم و امیدشان مشترک بود.

پس از چندی، ابرهای تیره کوچ کردند و هوا روشن شد. باران آهسته تر گردید و بالاخره بند آمد.

آن گاه قورباغه ها دریافتند که زیر پای شان نه سنگ بزرگ، بلکه قورباغه بزرگ قرار داشته است؛ قورباغه بزرگی که در طرف دیگر جزیره زندگی می کرد.

هر سه با خوشحالی و قدردانی داد زدند: «قورباغه بزرگ! تو ما را نجات دادی! تو ما را نجات دادی!»

صبح روزبعد، آب دریاچه دوباره زلال و روشن شد. نور خورشید از پشت ماهی های سیمگون می لغزید و به اعماق دریا می رفت.

قورباغه ها هر سه با هم، شاد و خوشبخت، دور تا دور جزیره را شنا کردند. بعد هر سه با هم به شکار پروانه رفتند. آن روزها هوا از پروانه های رنگارنگ پر بود.

و بعد وقتی هر سه با هم، در سایه بوته های سرسبز خستگی در می کردند، دریافتند که هرگز چنین خوشحال و خوشبخت نبوده اند!

میلتون گفت: «زندگی مان چقدر آرام و دوستانه می گذرد!»

روپرت گفت: «و چقدر زیبا و دوست داشتنی!»

لودیا پرسید: «چرا؟»

و بعد هر سه به فکر فرو رفتند.

راستی چرا؟

سبب خوشبختی خارق العاده آن ها چی بود؟ مگر چه تغییری در زندگی شان رخ داده بود؟

لودیا گفت: «جواب سئوال من خیلی ساده است: حالا همه چیز مال همه است و راز خوشبختی ما همین است!»


لئو لیونی

ترجمه: م. حجری



آخرین به روز رسانی در جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۸۹ ساعت ۰۲:۱۱
 
<< ابتدا < قبلی 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعدی > انتها >>

صفحه 1 از 72

جملات بزرگان

تمام پیشرفتهای عالمگیر خود را مدیون تفکر منظم و یادداشت برداری دقیق هستم .

(ادیسون)

Free template 'Colorfall' by [ Anch ] Gorsk.net Studio. Please, don't remove this hidden copyleft!